10/بهمن/1404
|
02:48

پا تو کفش سعدی 

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای‌پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت. شکر نعمت حق تعالی به جای آوردم و بر بی‌کفشی صبر کردم.
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که فلج مغزی و نخاعی و عقلی را با هم دچار شدم. به جامع اغتشاشگران در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که فریاد می‌زد «کینگ رضا پهلوی»، شکر نعمت حق تعالی به جای آوردم و بر بی‌نخاعی و بی‌مغزی و بی‌عقلی خویش صبر کردم.
 
︎منجمی به خانه در آمد. یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحبدلی که بر این واقف بود گفت:
تو بر اوج فلک چه دانى چیست
که ندانى که در سرایت کیست
ولیعهدی به خانه درآمد. یکی مرد فرانسوی را دید با زن او به هم نشسته. دشنام و سقط نگفت و فتنه و آشوبی هم نخاست. صاحبدلی که بر این واقف بود گفت:
تو مملکت داری چه دانى چیست
که ندانى که در سرایت کیست

حاتم طایی را گفتند: از تو بزرگ‌همت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟ گفت: بلی یک روز چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را و خود به گوشه صحرا به حاجتی بیرون رفتم. خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتم: به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده‌اند؟ گفت:
هر که نان از عمل خویش خورد
منت حاتم طایی نبرد
من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم.
ربع پهلوی را گفتند: از تو لنگ در هواتر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟ گفت: بلی. همان‌ها که استوری می‌کنند «ایران شده آماده، فرمان بده شاهزاده».

ارسال نظر